ریا
چه خودخواه اند آنانی که از خورشید بیزارند
تمام روز در کارند، اما باز بیکارند
به هر جا یک گروهی جمع می آیند، می آیند
تصور می کنند از عالم و آدم طلب دارند
همیشه چشمهایی باز دارند و نمی بینند
همیشه پشت بر زیبایی اند و رو به دیوارند
ریا از چشمهاشان می وزد، این اتفاقی نیست
زمین بایری دارند و هی! تزویر می کارند
چه پیشانی ست دارند این گروهی که تو می دانی
گلی در چشمهاشان نیست، اینان بیشتر خارند
«شعبان کرم دخت - بابلسر»
ا حتکار
گل خوشرنگ باغ رویایم، کی به این شوره زار می آیی؟
ناز کم کن دلم زمستانی ست، با کدامین بهار می آیی؟
گفته بودی که یار من هستی، تا ابد در کنار من هستی
رفتی و خشک شد به در چشمم، معنی انتظار، می آیی؟
لب طلب کردم وتولب بستی، اخم کردی وظرف بشکستی
این چه سوداگری بود از تو، مه پراحتکار می آیی؟ ادامه مطلب ...
نویسنده: چک کنفیلد

باران
برگها زرد شد و ریخت، به پای باران
چون عروسی است به صد رنگ، قبای باران
می رسد زمزمه ی عشق، به گوشم از نو
ناودان چون که کند پخش، صدای باران
می دهد مژده ی سرسبزی فردای بهار
به گل و بوته هر باغ، خدای باران
آسمان اشک فشان است و زمین خنده به لب
اشک و لبخند گره خورده به نای باران ادامه مطلب ...