آمدی
آمدی با بیرقی افراخته
در کفت، شمشیر سرخ آخته
از تو پرسیدم: که ای؟ گفتی: "منم
آن که از دل، سنگ خارا ساخته"
ای دلیل بی قراری های من
ای که بیرحمانه بر من تاخته
ادامه مطلب ...
زندگی
زندگی محروم تکرار است و بس
چون شرر این جلوه یک بار است و بس
از عدم جویید صبح ای عاقلان
عالم است اینجا، شب تار است و بس
از ضعیفی بر رخ تصویر ما
رنگ اگر گل می کند، بار است و بس
ادامه مطلب ...


