15
به دعا ثروت خواستم ، یک عمر اجابت نشد
به دعای دیگر گفتم حاشا ، هرگز ثروت نمی خواهم ، فی الفور اجابت شد .
16
موسیقی دانی را از کارش اخراج کردند .
وقتی علتش را پرسید
گفتند برای اینکه زده ای به سیم آخر .
17
دیوانه با کفش می خواست از روی پل
مثل بچه آدم رد شود
گفتند نمی شود و جلوش را گرفتند
پرسید : چرا؟
گفتند : برای این که تو باید پا برهنه از توی
رودخانه رد شوی .
کوتاهه (شعر و داستانک ها)
۱۱
برای دریافت لوح تقدیر و جایزه ای،
با زحمت از میان خبرنگاران و از تنگنای پله ها
خود را هن و هن کنان به بالای سن رساندم
نفس زنان گفتم از بس سن بالا رفته،
نمی توان رفت بالای سن.
۱۲
اداره جایی است که عدهای برای کار کردن
در آن جمع میشوند
و چون جمع می شوند نمی توانند کار کنند
ادامه مطلب ...کوتاهه (شعر و داستانک ها)
9
گفت چشم داری ؟
گفتم آری به بهبود جهان
گفت دست داری ؟ پا داری ؟
گفتم آری اما دست وپا ندارم
گفت سر داری ، زبان داری ؟
گفتم اما سر و زبان ندارم
گفت جواب سر بالا نده
گفتم من یک عمر سر به پایین بوده ام
گفت از عقل چه داری ؟
گفتم دندانش را .
10
گفت آیا همیشه راست می گویی ؟
گفتم اگر بگویم آری راست می گویم دروغ
گفته ام
وحالا که می گویم دروغ می گویم راست می گویم .

