بخند
خنده هایت، با غزلهایم می آمیزد، بخند
شور شاعر بودنم را برمی انگیزد، بخند
تا تبسّم می کنی انگار، گیسوی نسیم
در شبستانم غبار نور می بیزد، بخند
عشق من، بانوی جنگل های سرسبز غزل
از نفس هایت شمیم یاس می خیزد بخند
از نگاه نیم خوابت خلسه ی ناب شراب
از لبانت گلپر احساس می ریزد، بخند
ناز بانو، حسرتِ لبخندِ شور آهنگ تو
چلچراغ اشکم از مژگان می آمیزد، بخند
قهرمان شهر خاکستر نشینانم نکن
قهر تو، آشوبی از آتش می انگیزد، بخند
تشنه ی یک بوسه ام، آه ...از لب خاموش تو
گر بپرهیزدفروچین، گر نپرهیزد، بخند
وای از این «شبدیز» عاشق پیشه، تا خامت کند
با تمام پختگی، خود را به خامی زد، بخند
حسن اسدی «شبدیز»