کاروان عشق
کاروان عشق را بانگ درای دیگرست
گوش ما بر ناله ی درد آشنای دیگرست
بر دل تنگم درِ فیضی ست هر زخم ستم
بر تنم هر داغ، باغ دلگشای دیگرست
شمع ما را از نسیم صبحدم اندیشه نیست
روشنایی، محفل ما را زجای دیگرست ادامه مطلب ...
برگ خشک
احساس خالی بودن و بیهودگی دارم
از زندگی، از عشق، حتی از تو بیزارم
از تو که می بینی غرورم زیر پا له شد
من برگ خشکی زرد در پاییز بیمارم
هرچند باران بهاری در غزل زیباست
از چشم گریان قلم پاییز می بارم
ادامه مطلب ...یادگار
صبح شادی ست، در کنار توأم
شور شعرم که در شعار توأم
مثل گل های شادی صحرایی
روشن از خنده بهار توأم
تو که بردی، دگر چه می خواهی
من که بازنده قمار توأم
بغلم کن که بی قرار توأم
جان چه باشد فدا کنم ای عشق
سر بداری زسبزه وار توأم
آه، ای مهربانی بسیار
بغض در بغض یادگار توأم